X
تبلیغات
☆ ღ دخترونه ღ ☆


☆ ღ دخترونه ღ ☆

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390سـاعت 1:14 نويسنده سحر| |

               دانشجوی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد(0)

به پیش استاد رفت و گفت :استاد شما که درس منطق و قانون را به ما اموختید ایا خودتان هم از منطق و قانون

چیزی میفهمید؟؟

استاد گفت:بله پسرم اگر من چیزیی نمیدانستم چگونه استاد می شدم

دانشجو گفت:پس من از شما یک سوال میپرسم اگر نتوانستید به ان جواب بدهید باید نمره کامل این درس را

به من بدهید!!

استاد قبول کرد

دانجشو گفت:اون چیه که قانونی است ولی منطقی نیست منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و

نه منطقی؟

استاد پس از کمی فکر نتوانست به سوال جواب دهد و نمره کامل درس را به پسر داد

پس از چند ساعت استاد به یکی از باهوش ترین شاگردش زنگ زد و همین سوال را پرسید

شاگرد گفت" استاد شما 65سال دارید که با یک خانم 35ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی

منطقی نیست همسر شما یه معشوقه 25ساله دارد که البته منطقی است ولی قانونی نیست

و این یک حقیقت است که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید نه قانونی است ونه منطقی!!

تاريخ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390سـاعت 1:24 نويسنده سحر| |

 

 

رفتیم رستوران، میگم ۲تا جوجه لطفا. میگه جوجه کباب؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ازین جوجه رنگیا، یه قرمز بدین یه سبز

حواسم نبود با صورت رفتم تو در. یارو میگه ندیدیش؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ من دارکوبم می خوام با منقار یه سوراخ برا خودم باز کنم برم تو

رفتم واسه استخدام. یارو میگه اومدی واسه استخدام؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم کی استخدام می شه ازش شیرینی بگیرم!

به اپراتور اداره میگم لطفا شماره فلانی رو برام بگیر. میگه گرفتم وصل کنم؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ فوت کن، قطع کن

 

تاريخ دوشنبه هفدهم مرداد 1390سـاعت 1:53 نويسنده سحر| |



&



مردم به همان اندازه خوشبخت اند که خودشان تصمیم میگیرند. خوشبختی به سراغ کسی میرود که فرصت اندیشیدن در مورد بدبختی را نداشته باشد. دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی

تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1390سـاعت 17:57 نويسنده سحر| |

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چی؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید!

تاريخ یکشنبه دوم مرداد 1390سـاعت 2:59 نويسنده سحر| |

تاريخ جمعه سی و یکم تیر 1390سـاعت 0:24 نويسنده سحر| |

 

اگر می خواهی مرا ببینی پلکهایت را روی هم بگذار و چشمانت را ببند...من همانی هستم که هیچ وقت مرا ندیدی.

 
 
 
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرف
ت.
 
 
 
تاريخ پنجشنبه سی ام تیر 1390سـاعت 17:42 نويسنده سحر| |




تاريخ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390سـاعت 16:33 نويسنده سحر| |



 شِـکلک هآے خآنومے

تاريخ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390سـاعت 16:8 نويسنده سحر| |




شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

تاريخ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390سـاعت 2:46 نويسنده سحر| |

سلام دوستای گلم مرسی از اینکه بهم سر می زنین و نظر می دید

امروز عکسای زیاد و خیلی نازی گذاشتم مطمئنم خوشتون میاد

        

      cute  

         

        

      

تاريخ جمعه بیست و چهارم تیر 1390سـاعت 2:57 نويسنده سحر| |

تاريخ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390سـاعت 2:5 نويسنده سحر| |

تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390سـاعت 2:35 نويسنده سحر| |

تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390سـاعت 2:34 نويسنده سحر| |


عاشقانه

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي

                               

تاريخ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390سـاعت 2:17 نويسنده سحر| |


درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند


معنی کور شدن را گره ها میفهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پائین

قصه تلخ مرا ، سرسره ها میفهمند . . .

هر چند که دور از عشق بازی هستیم / اما به رضای عشق راضی هستیم

بر فرض که این مساله هم حل بشود / ثابت شده ما دو خط موازی هستیم . . .


آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم می نوشتی

سواد نداشتم اما به دستان تو اعتماد داشتم

حالا سواد دارم اما دیگر به چشمانم هم اعتماد ندارم


دلیل تنهایی مان اینست ای دوست :

دلمان پیش کسی است که حواسش پیش ما نیست

و حواسمان پیش کسی است که دلش پیش ما نیست


اگر به دنیا آمدم برای توست اگر هستم برای توست

اگر میگریم برای توست اگر می خندم برای توست

اگر شادم اگر غمگین برای توست ، و اگر روزی بمیرم برای توست

 

Hugs

تاريخ دوشنبه بیستم تیر 1390سـاعت 3:18 نويسنده سحر| |

تاريخ دوشنبه بیستم تیر 1390سـاعت 2:50 نويسنده سحر| |

ananazi&sajjad